پرنیان

I See U And I Know That Only Love Can Assure Us That The World Will Remain Beautiful!!

Thursday, June 22, 2006

اسباب کشی

سلام به دوستان
می خواستم بگم که،من دارم اسباب کشی می کنم،دارم از این وبلاگ به یک وبلاگ
دیگه می رم،خواستم خبرش را به شما هم بدم،که حتما اونجا به دیدنم بیائید
http://parniyan20e20.blogfa.com/ : آدرس جدیدم اینه
نکنه یادتون بره بهم سر بزنید،من اونجا بی صبرانه منتظر شماها هستم
پس به امید دیدارتون
(بهناز(پرنیان

Friday, June 16, 2006

خواب تلخ


دقایقیست که افکار پریشان به ذهنم هجوم آورده اندو وسوسه انگیز به جانم افتاده اند تا مرا
که هیچ عقیده ای به خواب ندارم وادارند که به مفهوم خواب تلخی که دیشب دیده ام بیندیشم و
بدنبال تعبیر آن ار این کتاب به آن کتاب در جستجو باشم!!...
دیشب خوابت را دیدم.تصویر چشمان رویائیت حتی در خواب هم قلبم را به تپش وامی داشت!
نگاهت کردم،چون همیشه نگاه گرمت را به چشمان عاشقم دوختی .وبعد به نشان تاسف سری
تکان دادی..منظورت را از این نگاه مایوسانه ندانستم!در وجودت نشانی از رفتن ندیدم اما
نمی دانم چرا به قلبم الهام شد که برای رفتن به سراغم آمده ی...لب از لب گشودی و من
هر چه تلاش کردم نتوانستم صدایت را بشنوم ،قاصدکی از مقابلمان گذر کرد و تو که انگار
آمدنش را انتظار می کشیدی به سویش دویدی و آنرا در دستان نجیبت گرفتی و بعد از
لحظاتی که خیره به من و قاصدک نگریستی،آنرا در دستان یخ زده ام جای دادی...انگار
می خواستی تمام حس و حالت را ازطریق آن قاصدک نفرین شده،به من بفهمانی
بی هیچ کلامی قدم به رفتن آغاز کردی و من اشکهایم را بدرقه ی راهت کردم و تو با هر
گامی که از من فاصله گرفتی یکبار قلب مرا زیر پا له کردی و در آخر من ماندم و قلبی
محزون و خاطره ی حضوری که دیگر حضور نداشت...وحشت زده از خواب پریدم،از
ترس آنکه مبادا آنچه دیده ام حقیقت داشته باشدبه چشمانم اجازه ی گشوده شدن ندادم،
می خواستم همانطور در تاریکی و برزخ باقی بمانم،برای من برزخ بهتر از واقعیت
نداشتن توست!!...نگرانم!با آنکه حالا دیگر می دانم،آنچه دیده ام خواب یا بهتر بگویم
کابوسی بیشتر نبوده اما می ترسم که مبادا خوابم تعبیر شود و روز سیاهی از راه برسد
که من باشم و تو نباشی،که من بمانم و تصویر تلخ رفتنت نظاره گر باشم...تو بیا و با
آمدنت تمامی قوانین تعبیر خواب را درهم شکن...تو بگو که هستی و می مانی وبگو که
هیچ کابوسی نمی تواند ماراازهم جداسازد...

Friday, June 09, 2006

به خودمHAPPY BIRTHDAY

می خوام یک قصه بگم،یک قصه از یک دختر بهاری:
یکی بود یکی نبود،غیر از خدای مهربون هیچکس نبود!
سالها پیش توی یک صبح زیبای بهاری،یک صبح از صبحهای
با طراوت خرداددختر کوچولوی زیبائی!!پا به این دنیا گذاشت.
گرچه همه فکر می کردند که اون یک پسره و وقتی پرستار خبر
دختر بودنش را آورد همه شوکه شدند!!...اما اون بالا توی آسمونا
فرشته ها لبخند می زدند،همه خوشحال بودند؛آخه یه موجود پاک
پا به این زمین کثیف میگذاشت و امید به زندگیودر دل آدما زنده
می کرد…
دخترک اما گریه می کرد،آخه پا به دنیائی گذاشته بود که برایش آشنا
نبود،اون بیگانه های اطرافش را دوست نداشت،فقط گرمای آغوش مادرش
را طلب میکرد،دلش می خواست به همون جائی برگرده که پر بود از
صدای تپیدن های یه قلب مهربون…
دخترک خیلی زود تونست خودشو تو دل خانواده جاکنه،شد گل سرسبد
خانواده،حالا دیگه برای خواهراشم حکم یه رقیبو نداشت،بلکه شده بود
…عروسک خاله بازیهای اونا
دختر کوچولو بزرگ شد،بزرگ وبزرگتر،رفت مدرسه،باسواد شد.
دخترک اولین شکست زندگیشو وقتی تجربه کرد که توی کنکور قبول نشدو
بهترین روز زندگیش هم روزی بود که فهمید توی دانشگاه مورد علاقش قبول
شده.دخترک وارد دانشگاه شد،دوستای خوبی پیدا کرد،کسائی که باهاشون
احساس یکی بودن می کرد،با هم شدند مثل چند تا خواهر،چند تا خواهر واقعاً
صمیمی…روزای خوش دانشگاه مثل برق و باد گذشت وحالا تقریباً4/3راپشت
سر گذاشته،یکی دو ترم بیشتر نمونده و اون می دونه که روزای خداحافظی
نزدیکه…بعد از دانشگاه معلوم نیست چی در انتظار کدومشونه!دوستها می رند
دنبال سرنوشت خودشون،دخترک هم دنبال سرنوشت خودش…تنها حاله ای از
خاطرات برای همشون باقی می مونه…
امروز سالروز تولد دخترکه،دخترک حالا دیگه بزرگ شده،دیگه اطرافیانش برایش
بیگانه نیستند که با دیدنشون اشک بریزه و جیغ بکشه!اون حالا اطرافیانش را خیلی
خوب می شناسه،همونطور که بیگانه ها را به خوبی تشخیص می ده!...
و امروز با چیزائی که در زندگی دیده تنها به این جمله ایمان داره که:
محاله بشه بر خلاف جریان رودخانه شنا کرد،حتی اگر شناگر ماهری باشی.
***
دیروز روز تولدم بود.می خواستم همین جا از ریحانه و ملیحه ی عزیزم
که این روزو فراموش نکرده بودند تشکر کنم وبگم امیدوارم اینقدر زنده
باشم که بتونم جشن تولد صدوبیست سالگیشونو بهشون تبریک بگم؛از
باقی دوستامم که فراموش!!کردند تماس بگیرند متشکرم

Tuesday, June 06, 2006

صداقت


اپیزود اول
ازش پرسیدم شبها که می خواهی بخوابی به چی فکر می کنی؟!خندید و گفت:به
خواب!!پرسیدم وقتی بی خوابی به سرت می زنه چی؟گفت چشمامو می بندم و از
صد تا یک می شمارم گرچه به شصت نرسیده خوابم برده!!!پرسیدم و وقتی خوابیدی
توی خواب چی می بینی؟گفت اصولا خواب نمی بینم یا اگرم ببینم وقتی بیدار می شوم
چیزی به خاطر نمی آورم!!...اون دروغ می گفت در حالیکه می دونستم توی قلبش
چیز دیگه ای می گذره اما غرورش بهش اجازه نمی ده حقیقت را بگوید ودر حالیکه
می دونست آرزوی من اینه که فقط یکی از جوابهاش من باشم
اپیزود دوم
ازش پرسیدم شبها وقت خواب به چی فکر می کنی؟!گفت:به تو!!پرسیدم وقتی خوابت
نمی بره به چی فکر می کنی؟ گفت:به چشمای تو!!پرسیدم و وقتی می خوابی چی
می بینی؟باز هم گفت:چهره ی زیبای تورا...اون دروغ می گفت چون هنوز از زمانی
...!که من اونو با یک زیباروی دیگه دیده بودم حتی یکساعت هم نگذشته بود
اپیزود سوم
ازش پرسیدم شبها وقت خواب به چی فکر می کنی؟گفت به اتفاقهائی که در طول روز
برایم پیش اومده، خندیدم و گفتم دقیقا مثل من!پرسیدم وقتی بی خوابی به سرت می زنه
چه می کنی؟ گفت:معمولا اونقدر خسته ام که هوای بی خوابی به سرم نمی زنه...باز هم
با خنده گفتم:چه تفاهمی!درست مثل من!!پرسیدم:وقتی می خوابی چی ؟اصلا خواب
می بینی؟!گفت آره کابوس روز بعد را!!این جوابش هم دقیقا مثل من بود!!هر دو چه
تفاهمی داشتیم در صداقت!...ما هر دو با هم صادق بودیم،اصلا مگه میشه آدم با قلب
خودش روراست نباشه؟!!
:نتیجه ی اخلاقی
دروغگو دشمن خداست"،این جمله ایست که توی روزهای شفاف بچگی در کنار"
خاله بازیها ودزدوپلیس بازیهامون یاد گرفتیم و باهاش بزرگ شدیم و حالا که بزرگ
شدیم تنها چیزی که از بچگیهامون فراموش کردیم همین یک جمله است
واقعا چرا صداقت را از زندگیمون فاکتور گرفتیم؟!!...

Sunday, May 28, 2006

ستاره


از دریچه ی اتاق تنهائی ام به آسمان پرستاره ی سربی رنگ سرک می کشم و ستاره ی گمشده ام را از میان هزاران ستاره ی پر فروغ دریای فیروزه ای جستجو می کنم.عجیب است!تصویرت را روی تمامی ستاره گان می بینم!!اما کدامین متعلق به من است؟!نمی دانم!...دستم را به سوی آسمان دراز می کنم،ستاره ای می چینم،زیباترین ستاره ی آسمان را،همانی که بیشتر شبیه خاطره ی چشمان توست...ستاره را با یاد قربت نگاه تو بر روی قلبم می گذارم،اما افسوس ستاره ی کوچک، از حرارت قلب پر التهابم چون دانه ی کوچک برفی آب می شود وتنها خاطره ی حضورش در دستان عاشقم باقی می ماند...من می مانم وحس بی تو ماندن و دستانی که "پر است از خالی"...دستانی که یاد تو را دارد اما افسوس...تو را ندارد
افسوس...تو را ندارد...
"پرنیان"

Monday, May 22, 2006

حرف دل



امروز از دانشگاه که به خونه می اومدم یک اتفاقی افتاد که خیلی منو به فکر واداشت
وقتی توی اتوبوس خسته و رمیده نشسته بودم و در حالیکه سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده بودم
مشغول تماشای خیابون بودم، یکدفعه یک عابری که نمی دونم کی بود!یک چیزی که نمی دونم چی بود!از دستش افتاد و صدای شکستنش بلند شد، بی اختیار سرمو به سمت صدا چرخاندم تا ببینم که چی بود که
شکست !!...ودیدم که تنها من نیستم که سرم به سمت صدا چرخید بلکه تقریبا اکثر آدمائی که توی اتوبوس بودند
این حرکت را انجام دادند!حتی چند نفری هم که توی پیاده رو مشغول قدم زدن بودند ایستادند که ببینند چی شکسته!!واسم جالب بود که می دیدم برای همه مهمه که بدونند چی شکسته!یا چرا شکسته؟!آیا چیز با ارزشی بوده یا نه؟!!...یا حتی وقتی مثلا یک بلور چینی می شکنه همه با تاسف نگاش می کنند، بعضی ها میگند حیف شد که شکست!یا مثلا خیلی قدیمی و با ارزش بود یا گرون خریده بودیمش ووو...اما وقتی دلت میشکنه هیچ کس بر نمی گرده ببینه چی شکسته!اصلا صداشم به گوش کسی جز خودت نمی رسه!برای کسی اهمیت نداره که دلت چقدر ارزش داشته!یا اصلا دلی وجود داشته یا نه!!!خودت به تنهائی شکستنش را می بینی،خودت خورد شدنش را احساس می کنی،خودت باید شکسته هاش را به هم وصل کنی و اینقدر مراقب باشی که مبادا دوباره بشکنه...خلاصه که شکسته شدن چیزای مادی، با وجودیکه می تونی باز هم مثلشو بخری برای همه ناگواره اما شکستن و خورد شدن دل با وجودیکه دیگه نمی تونی مثلشو پیدا کنی برای هیچ کس هیچ اهمیتی نداره.
حرفام منو به یاد یکی از دوستای دوران دبیرستانم انداخت... که همیشه زیر لب این شعرو نجوا می کرد:
"دلم شکست کسی صدایش نشنید، آری دل من بی صدا می شکند"

Thursday, May 18, 2006

جاده


در جاده ی بی انتهای تنهائی ام ایستاده ام و چشم به نهایتی دوخته ام که دست یافتنی نیست
تنهایم ٬تنهای تنها!هیچ عابری از تنهائی ام نمی گذرد!!تنها من هستم و یک دنیا سکوت
زهرآگین!! پشت سرم را می نگرم ٬جز ویرانه ای از عشق چیز دیگری نمی بینم!مقابلم را
می نگرم و تو را می بینم در سراب جاده ی زندگی...توئی که نه ایستاده ای و نه در حال
گذر ٬تنها هستی تنها بهانه ای برای به آتش کشیدن دل...دل بیقرار من!!...به سویت می دوم
٬به تو نمی رسم!پلک می زنم شاید توهمت از جلوی چشمانم پاک شود اما توهم نیستی...تو
هستی همیشه حضورت قابل لمس است...توان راه رفتن ندارم؛ خسته ام از گام برداشتن های
بی حاصل...خسته ام از اینکه می بینم با هرگام که به سویت بر می دارم گامی از تو دورتر
می شوم!...نمی دانم گام هایم به کجا می روند؟
غروب است و من هنوز در ابتدای راهی هستم که مدتهاست آغازش کرده ام!!...غروب است
ماه به آسمان دویده و من نمی دانم این تصور توست که به شکل ماه در آمده یا ماه است که
تصویر تو را یدک می کشد؟!هرچه هست حضورت غروب آسمانم را رویائی کرده است
در کنار جاده ایستاده ام ٬رهگذری می گذرد ٬مرا نمی بیند!رهگذری دیگر می گذرد
نمی خواهم فرصت را از دست بدهم! صدایش می زنم٬ تقلای کمک می کنم٬ صدایم را
نمی شنود!! سومی هم می آید و می گذرد!...حتی حضورم را هم احساس نمی کند!!..و تو
می آئی...چون همیشه زیبا و با شکوه...نیازی به صدا کردنت نیست تو مرا به وضوح
می بینی ...حضورم را احساس می کنی٬ نیازم را می فهمی اما افسوس... به راحتی
می گذری!!...مرا در تاریکی های تنهائی ام ٬تنهاتر از همیشه٬ می گذاری ومی گذری
شب است...ظلمت همه جا را گرفته...چشمان گرسنه در کمینند!!و من هنوز در انتظارم
چشمان منتظرم را به تو دوخته ام توئی که در انتهای جاده ای...نمی دانم مرا می نگری یا
ظلمت اطرافم را؟!...و من زیر لب می گویم...شب و جاده و تنهائی٬ هرسه به پایان خواهد رسید
"پرنیان"

Tuesday, May 16, 2006

صدائی در شب


نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه ی پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
...گفتم این اوست که باز آمده است

جستم از جا و در آئینه ی گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ی آئینه زآه
شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه ام عریان در جامه ی خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم میکرد شتاب
!!نفسم ناگه در سینه گرفت

گوئی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطر سوزان اقاقی ها را
تندوبیتاب دویدم سوی در

ضربه ی پاها در سینه ی من
چون طنین نی در سینه ی دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
...!!ضربه ی پاها لغزیدو گذشت
... باد آواز حزینی سر کرد
" فروغ "
اینو توی یک وبلاگ خوندم خودم خیلی ازش خوشم
اومد گفتم بنویسم شاید شما هم خوشتون اومد...
همیشه کسی را دوست داشته باش که اونقدر قلبش بزرگ باشه
که برای وارد شدن به اون مجبور نباشی خودتو کوچیک کنی
...

Saturday, May 13, 2006

پنجره


پشت پنجره ایستاده ام... و مردمی را می بینم که تابوت عشق را بر شانه های خود حمل می کنند
پشت پنجره ایستاده ام... و رفتگری را می بینم که تکه پاره های قلب به خون نشسته ای را از خرابه ای جمع می کند
پشت پنجره ایستاده ام... و خود را می بینم که در کوچه های شهر می گذرم٬با قلبی سرخ که در دستم جای گرفته
و من آنرا به رهگذران پیش کش می کنم ...و رهگذران انگار تپیدن های پر احساسش را نمی شنوند
پشت پنجره ایستاده ام... و قلب آتشینم را می بینم که در کنج ویرانه ای جای گرفته و طلب استعانت می کند
پشت پنجره ایستاده ام... و تو را می بینم که با کوله باری از عشق و مهر٬قلبم را در دست گرفته ای و به سویم می آئی
پشت پنجره ایستاده ام... و خود را می بینم که در میان بازوان مردانه ات جای گرفته ام
پشت پنجره ایستاده ام... و خود را می بینم که سر بر شانه های مهربانت گذارده ام
پشت پنجره ایستاده ام... و مردمانی را می بینم که گرداگرد ما حلقه زده اند و با دیده ی حیرت ما را می نگرند و زیر لب می گویند دیوانگان را
پشت پنجره ایستاده ام... و مرغان عاشق دل خسته ای را می بینم که آوای عشق سر داده اند
...پشت پنجره ایستاده ام... و خود را می بینم که در پشت پنجره ایستاده و نگاه عاشقم را به چشمان تودوخته
... توئی که چون من٬پشت پنجره ی مقابلم جای گرفته ای و مرا می نگری
پشت پنجره ایستاده ام... و خود را می بینم با همان نگاه عاشق...!و تو را می بینم... با نگاهی که دیگر... فروغ گذشته ها را ندارد
پشت پنجره ایستاده ام... و تو را می بینم که نگاهت به پنجره ی دیگریست
...پشت پنجره ایستاده ام... و دخترکی را می بینم که در میان حلقه ی دستان مردانه و مهربان تو جای گرفته
!!پشت پنجره ایستاده ام... و خیره به دخترک می نگرم...آه ..هیچ نشانی از خود در چهره ی دخترک نمی بینم
پشت پنجره ایستاده ام... و صدایت را از پشت حصارها می شنوم که آوای تلخ جدائی را سر داده ای
...پشت پنجره ایستاده ام... و تو را می بینم که با چمدانی در دست به سویم پشت می کنی و می گذری
...پشت پنجره ایستاده ام... و خود را می بینم در ویرانترین ویرانگی های زندگی
پشت پنجره ایستاده ام... و مردمانی را می بینم که تابوت عشقم را بر شانه های خسته ی خود حمل می کنند
...پشت پنجره ایستاده ام ... دیگر چیزی نمی بینم

"پرنیان "

Wednesday, May 10, 2006

...

امشب دلم خیلی گرفته٬هرچقدر تلاش میکنم به خودم
بقبولونم که چیزیم نیست نمی تونم ... !حالم اصلا خوب
نیست٬ تنها چیزی که می تونم در وصف حال خودم بگم
: این ترانه ی داریوشه که خودم عاشقشم
***
گفتی از عشقم حذر کن٬ چه بد کردم نکردم
یادم و از سر بدر کن ٬چه بد کردم نکردم
روز اول گفته بودی ٬ولی از تو نشنیدم
توی آئینه ی دیروز٬ کاش که فردا را می دیدم
با تو عشق آمدو گم شد٬هرچه بود زیروزبر شد
لحظه ها خالی و خسته٬ زندگی بیهوده ترشد
گفتی از عشقم حذر کن٬ چه بد کردم نکردم
فکر آزاروخطر کن٬ چه بد کردم نکردم
عشق اولین تو بودی٬ با تو من عشق و شناختم
ای تو عشق آخرینم٬ رفتی و درد وشناختم
با تو من عشق وشناختم٬ با تو من زندگی باختم
از کسی گلایه ای نیست٬ اگه باختم به تو باختم
گفتی از عشقم حذر کن٬ چه بد کردم نکردم
عشقمو از سر بدر کن٬ چه بد کردم نکردم
هر کسی پس از تو آمد٬ خلوت منو بهم زد
توروباز به یادم آورد٬ اگه از عاطفه دم زد
هر کسی پس از تو آمد٬ خلوت منو بهم زد
سرنوشت من نبوده ٬سرنوشتی که رقم زد
گفتی از عشقم حذر کن٬ چه بد کردم نکردم
عشقمو از سر بدر کن٬ چه بد کردم نکردم

Tuesday, May 09, 2006

آرامش طوفانی


اینجا نشسته ام تنهای تنها با تو با توئی که حضورت
احساست لمس وجودت سبز سبز است
آسمان آبی احساسم ٬ بی تو بیرنگ است
قلب طلائی آرزوهایم٬بی تو خاموش است
می خواهم باشی می خواهم حضور سبزت را در کنار خود احساس کنم
!! می خواهم بودنت را تجربه کنم
سر گذاشتن بر شانه های مهربانت روحبخش است
همزبانی با نگاه بیکرانه ات برایم شادی بخش است
می خواهمت… ای جاودان برای همیشه ای تنها تا همیشه
دقیقه ای سکوت به احترام حضور سبزت در قلب پر احساسم
لحظه ای درنگ برای پیوند ابدی قلبهائی که جاودان برای یکدیگر می تپند
دلم برایت تنگ است روحم برای روحت در تلاطم است
می خواهمت …همیشه و همه جا
!در کنار تو و با حضور تو آرامشی طوفانی در قلب خسته ام برپاست
!!بی حضور تو اما طوفانی خاموش قلب شکسته ام را ویران ساخته است
قطره قطره اشک دیدگانم نثار قدوم همیشه جاویدت
دسته دسته مریم ها ونرگس ها …عطرافشان حضور توباد
چکاوکان عاشق قلبم را برای معنای عشق جاودانه مان
رها در آسمان بیکران احساست می سازم
می خواهم برای همیشه از آن تو باشم …!برای همیشه
پرانتزی باز می کنم نامت را با صدها واژه از عشق در میان آن حک می کنم
پرانتز را می بندم …می خواهم نامت٬برای همیشه جاودان باقی بماند
می خواهم طراوت و تازگی عشقم احساسم هیجانم
…! برای همیشه جاودان باقی بماند
می خواهمت برای همیشه ای تنها امیدآرزوهایم
با تو بهارم بی تو خزان با تو سرمستم بی تو چون مجنون
!با تو و برای تو می میرم بی تو و به خاطر تو...باز هم خواهم مرد
"پرنیان"

Monday, May 08, 2006

پرواز

تو می روی٬ تو قلبم را تنها و حیران می گذاری و می گذری تمام یادگارها و خاطره ها و این قلب سرگردان را برایم می گذاری وخود با کوله باری از هیچ٬با ذهنی خالی از یادی که تو را می خواهد وحسی که عاجزانه تو را طلب می کند به سوی دلخوشی های خود می روی!و من...چه ساده و کودکانه با فکر باز آمدنت در انتظارخواهم نشست!!...و من...چه دیوانه وار دوستت دارم!...چشمانم گنجایش نگاهت را ندارد ٬وسعت قلبت حتی با تمام وجودم هم پر نمی شود!طنین صدای گرمت تمام یخ های وجودم را ذوب می کندوحرارتش٬اجازه ی نزدیک شدن به آنرا به من نمی دهد!!همچون خورشید٬که وجودش زندگی بخش است و نزدیک شدن به آن یعنی...فنا!!روزیکه به تو دل بستم در عمق نگاه مهربانت غرق شدم٬اتفاقی نبود٬خودم می خواستم که غرق در نگاه تو باشم!می خواستم غریق چشمان توباشم و تو غریق نجاتم باشی و تو چه خوب حسم را فهمیدی و قلبم را باور کردی و عشق را در وجودم بارور ساختی...
تو مهربانترین غریق نجات دنیا شدی و به یارئیم آمدی٬دستت را به سویم دراز کردی٬ می خواستی دستانم را بگیری و من...از حرارت دستان تو ذوب شدم و تو...به خاطر من!...فقط و فقط به خاطر من٬کوهی ازیخ شدی تا از ذوب شدنم جلوگیری کنی و من از سرمای وجودت برای نزدیک شدن به نگاه آفتابی ات استفاده کردم!!...
به جذبه ی چشمان توپیوستم ؛سیاهی چشمانت٬آسمان شبم شد و سفیدیش همه ی زندگیم را ساخت...بلندای مژگانت٬ بلندترین روزهای زندگیئم را رقم زد!و من در این روزهای بلند٬ حس عشق را با تو و برای توتجربه کردم و در کنار توتازه معنای زندگی را دانستم.
پس در این سفر کوله بار من از تو پرتر است!من دنیا را با خود حمل می کنم٬در کوله بار من٬چشمانی به وسعت اقیانوس ها٬قلبی به بیکرانگی کهکشانها٬ویادوخاطروجودی به گستردگی آسمان و زمین ودو دنیا!جایگرفته...من تو را در کوله بار خود جای داده ام٬من حتی خورشیدوجودت را هم از تو ربوده ام!!..
تو برای رفتن هیچ نداری و من برایماندن همه چیز دارم..!من برای ماندن تو را دارم٬ قلب پر احساسم رادارم و عشقی که انتهائی ندارد و این یعنی همه ی خوشبختی یک انسان!.
اما من می توانم دارائیم را با تو قسمت کنم٬آنهم نه تقسیمی عادلانه٬آنچنان که عرف است!تو فقط بمان ٬ من همه دارائیم را به تومی بخشم!تنها به این شرط که تو مال من باشی...!برای همیشه٬تاانتهای روزگاران آبی زندگیمان...تو مال من باش٬مرا نگذاروبگذر!٬بیابا هم بگذریم؛همه چیز را بگذاریم و خود فارغ از هر چیز مادی که ممکن است حایلی میان قلبهایمان شود٬پرواز کنیم ؛در حالیکه بالهایمان به هم گره خورده٬قلبهایمان یکی شده و وجودمان در هم آمیخته شده
...بیا با هم پرواز کنیم و این پرواز جاودانه را تا ابد به خاطر بسپاریم
" پرنیان"

Saturday, May 06, 2006

قدم نو رسیده مبارک


سلام بر دوستان
امروز وبلاگم بنا به درخواستهای مکرر شما متولد شد!تولدش مبارک
امیدوارم بتونم هر روز به روزش کنم
خواهشمندم منو از نظرات خودتون بی نصیب نگذارید
قبلا و بعدا متشکرم!