
دقایقیست که افکار پریشان به ذهنم هجوم آورده اندو وسوسه انگیز به جانم افتاده اند تا مرا
که هیچ عقیده ای به خواب ندارم وادارند که به مفهوم خواب تلخی که دیشب دیده ام بیندیشم و
بدنبال تعبیر آن ار این کتاب به آن کتاب در جستجو باشم!!...
دیشب خوابت را دیدم.تصویر چشمان رویائیت حتی در خواب هم قلبم را به تپش وامی داشت!
نگاهت کردم،چون همیشه نگاه گرمت را به چشمان عاشقم دوختی .وبعد به نشان تاسف سری
تکان دادی..منظورت را از این نگاه مایوسانه ندانستم!در وجودت نشانی از رفتن ندیدم اما
نمی دانم چرا به قلبم الهام شد که برای رفتن به سراغم آمده ی...لب از لب گشودی و من
هر چه تلاش کردم نتوانستم صدایت را بشنوم ،قاصدکی از مقابلمان گذر کرد و تو که انگار
آمدنش را انتظار می کشیدی به سویش دویدی و آنرا در دستان نجیبت گرفتی و بعد از
لحظاتی که خیره به من و قاصدک نگریستی،آنرا در دستان یخ زده ام جای دادی...انگار
می خواستی تمام حس و حالت را ازطریق آن قاصدک نفرین شده،به من بفهمانی
بی هیچ کلامی قدم به رفتن آغاز کردی و من اشکهایم را بدرقه ی راهت کردم و تو با هر
گامی که از من فاصله گرفتی یکبار قلب مرا زیر پا له کردی و در آخر من ماندم و قلبی
محزون و خاطره ی حضوری که دیگر حضور نداشت...وحشت زده از خواب پریدم،از
ترس آنکه مبادا آنچه دیده ام حقیقت داشته باشدبه چشمانم اجازه ی گشوده شدن ندادم،
می خواستم همانطور در تاریکی و برزخ باقی بمانم،برای من برزخ بهتر از واقعیت
نداشتن توست!!...نگرانم!با آنکه حالا دیگر می دانم،آنچه دیده ام خواب یا بهتر بگویم
کابوسی بیشتر نبوده اما می ترسم که مبادا خوابم تعبیر شود و روز سیاهی از راه برسد
که من باشم و تو نباشی،که من بمانم و تصویر تلخ رفتنت نظاره گر باشم...تو بیا و با
آمدنت تمامی قوانین تعبیر خواب را درهم شکن...تو بگو که هستی و می مانی وبگو که
هیچ کابوسی نمی تواند ماراازهم جداسازد...